اکنون که با توام...

نکته :

من نه ادعایی دارم ...نه شاعرم ...نه صاحب سبک ! فقط درددلهایم موزون است (دارای وزن) و این هم برمی گردد به کودکی ام.

این شعر نما ها هم - که از آنها قصد شعر نوشتن نداشتم - سالها از همه پنهان بوده و روزگار مرا در خود نهان کرده . اگرهم تصمیم به ساختن این وبلاگ گرفتم برای این بود که آنها را جان بخشم و شاید با شما در میان گذارم . با این حال خوشحال می شوم اگر نظرات مفیدتان را در اختیارم بگذارید- خدا را چه دیدید شاید من هم شاعر شدم !

... حالی رسیده است

 

این روزها که می شود از عشق هم نوشت!

 

                                     - این روزهای خوب

 

شاید (؟) گذشته است

 

آنروزها که حسرت و اندوه و درد بود

 

                                      - آنروزهای تلخ

 

اکنون که دستهای تو در دستهایم است ؛

 

از آسمان پرم

 

لبریزم از نشاط

 

سر شارم ازصداقت و احساس اشتیاق

 

اکنون که با توام :

 

دیگر نیاز به رویا و خواب نیست 

                                    - گمشده است!

 

 اکنون که با توام

 

در جای جای چشم ترم نور خفته است

آری توآمدی...

              از دورهای دور

 

 پیروز گشته ام :

بر وحشت نبود تو در شامهای کور ...

/ 7 نظر / 10 بازدید
پاييزه

ربط عکسهای متن اخرم بر ميگرده به رشته ای که تموم کردم يعنی گريم سينمايی.متنی که نوشتم هم به همين موضع ربط داشت.

بهمن

سلام .... مرسی که به من سر زدی ... موافقم....اما ......... اگه آپ کردی خبرم کن..... یا حق!!!!!

مونا

سلام معنی اسم من! سرور جان تو نه ی نقاشی و نه ی شاعر ی اهل هنر هستی... حالا که دانشکده تموم شده گاهی تو خيال ی سر به سوره می زنم تو رو می بينم که با روپوش رنگی هنوز هم اونجا ايستادی تو ی کلاس تنهاو به من بگی چطوره؟منم می گم عاليه!و بعد خودت ی چیزایی زیر لب می گی که بیشتر شبیه غر غر کردنه سرور الان میفهمم چقدر دنیای ما منظورم بچه های هنر با همه ی بدیاش صمیمانه بود! دلم حتا واسه اقای سعیدی تنگ شده... سرور جونم همیشه بنویس همیشه نقاشی کن و مثل همیشه به روش خودت به دنیا بخند! دوست داشتی ی سرم به من بزن!

مهدی

سلام... از اين يکی بيشتر از بقيه خوشم اومد. موفق باشی... تا بعد.

امير

سلام . ميدونی من احساس ميکنم شما فرد بسيار انرزيکی هستيد . ميتونم بپرسم چه رشته ای درس خونديد؟ممنون

امير

شما جنوبی نيستيد؟؟؟؟؟؟؟؟

ماندانا

سلام .... خوبی خانم گل ؟ .... اومدنم دیر شد ولی آمدم ....قالب وبلاگت که فرق داره بامن !! .... تو هم مثل منی .... شعر باید احساس رو بیان کنه .... حالا اگر بی وزن بود .... خوب باشه ..... اسمشو می ذاریم متن به جای شعر ..... اخرش واقعا زیبا بود ..... آری توآمدی... از دورهای دور پیروز گشته ام : بر وحشت نبود تو در شامهای کور ...