** با اجازه استاد هوشنگ ابتهاج :

 

جواب شعر «ارغوان» ابتهاج

تقدیم به همسرم:

 

 

 

ارغوانت اینجاست...

 

 

ارغوانت تنهاست...

در فراموشی یک شهر به ظاهر بیدار

 

در فراسوی نگاه تو اگر می نگری!

 

ارغوانت اینجاست ؛

 

مثل هر بار که در رویا ها

 

         خواب دیدار تو را می بیند

دستهای  پرامیدش را

 

               که به رویای تو می آویزد

 

واز آن اوج در آن لحظهء پاک

 

فقط از عشق تو جان می گیرد ؛

 

                                 او اگر می میرد!

 

ارغوانت اینجاست

 

ارغوانت تنهاست

 

در میان همه این ناهلان

 

           که دل از خاطره ها می روبند

 

               به بهار تو خزان می گویند ...                 

 

"ارغوانت دارد می گرید"

 

رنگ دیدار تو را می جوید

 

درد دشوار تو را می گوید

 

آه ای همدم من ...

 

منم آن شاخهء همخون جدا مانده ز تو!

 

                  من به تنهایی خود خو کردم

 

                     وبه تاریکی این شام فراق

 

 

 

رنگ دنیای مرا می پرسی؟!

 

آسمانم خون است

 

روزگارم خون است

 

اشکهایم خون است

 

              بی تو دل اینگون است...

 

 

                    ۱۳۸۲                                              

و یک پیام خوب:

دوستان من جایزه گرمی[gramy] که می دونین چیه؟ 

همون اسکار در زمینه موسیقیه !!

یک هنرمند ایرانی کاندید گرفتن این جایزه شده!

حسین علیزاده به همراهی ژیوان گاسپاریان یک کار معرکه انجام داده!

سی دی به تماشای آبهای سپید رو حتما بخرید و گوش کنید!

 

...به آرزوی سربلندی ایران...

 

 

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يزدان تورانی

سلام دوست عزيز............ کجايی خبری ازت نيست یه سر بزن یا علی گفتیم و............

ساجده

سلام سرور جان شعرت زيباست پيروز باشی عزيز

سعید یوبال

سلام سرور عزیز ممنون که سر زدی و خبر دادی و ببخش که دیر اومدم. کار زیبایی نوشتی.لذت بردم. آپ کردی... تا بعد سعید یوبال

احسان شفيعی

سلام! خوبی؟ ايده ی جالبی بود. من هم گاهی فکر می کنم که زندگی عاشقانه توی همچين محيطی فقط کابوس های آدم رو بيشتر می کنه. البته... تا وقتی که همين باشيم که هستيم... حس می کنم بعضی تصويرها بديع نيستن. مثل شهر به ظاهر بيدار يا در ميان نا اهلان يا شام فراق... خوش باشی

شقايق زعفری

خوزستان پسرعموی من است های!پسرعموی من! صبحانه را ميهمانقبيله من باش آفتابی می رسد از راه دخترانی از پشت اين پرچين وخون بهار سبز می شود بر کف دست برگ *** نخل ها ی سوخته خرمشهر؛پسرعموهای منند های؛پسرعموهايم! صبحانه را ميهمان باشيد با نانی از من؛تکه ای از خاک لا هيجان با شير از سينه های صبح چای از بوته ها و برگ آه؛پسرعموهايم. *بيژن نجدی*

آدينه

عزيزم مرسی از نوشته های قشنگت و مرسی از لطفت به وبلاگ من. موفق باشی.

زهره جعفرزاده

سلام سرور عزيز از شعر زيبات لذت بردم ... خيلی دلنشين بود... ساعت بی کوک هم توی يک خواب نسبتا کوتاه به روز شد و منتظر حضور محترمت... در ضمن خيلی لطف کردی عزيز . لينکت را در اولين فرصت و با احترام اضافه خواهم کرد... موفق و پيروز باشی.

ماندانا

سلام ... لطیف بود .... من هم به روزم .... و منتظرت