ارغوان - نسخه اصلی

تقدیم به دوستانی که شعر ارغوان را نخوانده اند یا دوست دارند دوباره بخوانند!

ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من!

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا

یا گرفته ست هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست.

از بهاران خبرم نیست.

آنچه می بینم دیوار است.

آه این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند.

کورسویی زچراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست.

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست.

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کزدم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد:

« ارغوانم آنجاست.

ارغوانم تنهاست.

ارغوانم دارد می گرید.

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد. »

استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)

این شعر را همسرم در نامه ای برای من فرستاد و من هم شعری که

در پست قبلی بود را برای او نوشتم.

 

 

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقايق زعفری

سلام...خسته نباشید... مرسی از حضور همیشگیتان در وبلاگم... به روز شدید حتما خبرم کنید...

حسين جنت مکان

سلام ....... خيلی زيبا بودند هم اين پست هم پست قبل و لذت بردم ..... ولی کلی ازتون گله دارم :‌۱ چرا اين همه به روز شديد خبر نکرديد ؟؟!! ۲ چرا اومديد وبلاگم راجع به شعرم نظر نداديد؟؟ ۳ ديگه ۳ نداره همين ۲ تا بود ... مثل هميشه موفق باشيد

سميه

سلام. وبلاگ قشنگی داری. به من هم سر بزنی خوشحال ميشم

سی زيف

مثل اينکه شما هم قصد آپديت کردن نداريد..

کينگتاش

سلام بر شما . تا به حال کجا بودید ؟؟ من دلم سخت گرفتست ازين ميهمانخانه مهمان کش روزش تاريک . موافق با تبادل لینک هستید ؟

پونه

شعر بسيار زيبايی انتخاب کردي. پست قبلی هم فوق العاده بود. موفق و شادکام باشيد.

حسين جنت مکان

هل من ناصر ينصرنی ... سلام ... با عرش اعلای حسين به رو...زم ....... منتظر و ممنون

مونا دلاوری

سلام سرور عزيزم!من به روزم!نگی نگفتی....بيا سراغم!

آب و كاشي

هر كس، هر گاه، دست خويش از گريبان حقيقت بيرون آورد خون تو از سر انگشتانش تراواست ابديت آينه‌ايست پيشروي قامت رساي تو در عزم آفتاب لايق نيست وگرنه مي‌گفتم جرقه‌ي نگاه توست از زبان " علي موسوي گرمارودي " ... به روزم.

شقايق زعفری

رنگین پوست وقتی به دنیا اومدم،سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم باز هم سیاه بودم وقتی جلو آفتاب می رم باز هم سیاهم وقتی می ترسم هم سیاهم وقتی سردمه،سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم که بمیرم باز سیاه خواهم بود و تو ای دوست سفید من: وقتی به دنیا اومدی،صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی می ترسی، زرد می شی وقتی مریضی،سبز می شی وقتی هم که بمیری خاکستری می شی و تو به من می گی رنگین پوست؟! این شعر کاندید شعر سال2005 اثر یک پسر سیاه پوست است.(برگرفته از وبلاگ سکوی هنر)